أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

49

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) كه جمعى از مسلمانان با عجم محاربت مىكنند . برو و ايشان را مدد مىده تا خداى - عزّ و جلّ - عجم بر دست تو گشاده گرداند . اگر در كارى ديگر به تو حاجت بود من تو را بازخوانم و به هر جايى كه باشى امير لشكر تويى و بيرون تو بر لشكر كسى امير نيست . ابو سعيد به نزد خالد [ رسيد ] و نامه برسانيد : خالد گفت : يا ابا سعيد ، اين رأى خليفه نيست و جز از كار عمر نه ؛ چه كه شنيد كه من با بنى حنيفه خويشى ساختم ؟ از اين رو در تب و تاب است . بالجمله خالد لشكر را انجمن كرد و فصلى از محاسن جهاد بپرداخت و مثال صدّيق ( رضى ) بر لشكر خواند . همگى گفتند : سمعنا و أطعنا . و دو روز ديگر روان شده زبرقان بن بدر در پيش مىراند و شعرى لايق حال مىخواند . [ 111 ] از ديگر سوى صدّيق نامه‌اى نوشت به مثنّى بن حارثه بر اين منوال : خالد وليد را نوشته‌ام [ 19 الف ] تا به تو پيوندد و دامن در دامن تو بندد . شرط استقبال و تعظيم او به جاى آر و با او دست يكى دار . او را خرد مشمار كه او از آنهاست كه خداى تعالى در كلام مجيد در حقّ ايشان [ اين آيه را ] فرستاده است كه أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً . چندانكه خالد در عراق باشد امير اوست و وزير تو و چون او را بازخوانم تو امارت خويش خواهى داشت . [ 112 ] چون نامه به مثنّى رسيد اتباع خويش را بخواند و گفت : چون صدّيق اكبر ما را نهايت تعظيم و اكرام فرموده و به قدوم خالد بشارت داده است توقّف كنيم تا خالد بر ما برسد . خالد به كوچ متواتر مىآمد تا به حدود بصره رسيد . سويد به استبشارى تمام استقبال كرد با جمعيتى از مردان كار . خالد او را بنواخت و از او پرسيد : در اين حدود كدام جمعيّت بسيارند و آلت و عدّت زياده دارند و به جلادت موصوفند ؟ سويد گفت : اى امير ، مردم ابلّه ( 58 ) جمعيّتى بسيارند و آلت و عدّت دارند و

--> [ ( 111 ) ] چ . ش : زبرقان بن بدر را بر منقلاى لشكر روان ساخت . [ ( 112 ) ] ت : و چون برگرديد تو بر سر كار خويش باشى و او به ديار خويش .